تبليغاتX
.:: گپ و گفت هواداران اشکان صادقی::.
سلام . ببخشید که نتونستم زودتر از اینا آپ کنم . یه خورده سرم شلوغ بود (یعنی داشتم درس می خوندم )

اینم از عکس من و اشکان صادقی .

نظر یادتون نررررررررررررره

+ نوشته شده توسط atie در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 8:48 |
سلام . اینم از فیلم نمایشگاه حجمش از قبلیه بیشتره . امیدوارم کیفیتش خوب باشه و خوشتون بیاد .

راستی عکس جشن لیلی ها به دستم رسید ایشالا تو آپ بعدی میذارمش .

http://rapidshare.com/files/307753621/namayeshgah_1.mp4.html

+ نوشته شده توسط atie در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 13:46 |
بازم سلاااام . امیدوارم حالتون گرفته نباشه .

راجع به فیلمی که از آقای ستوده گرفتم واقعن شرمنده که کیفیت خوبی نداشت اگر خوشتون اومده بگید تا من بقیه فیلمایی که دارم مثل نمایشگاه کتاب رو براتون آپلود کنم البته بقیه فیلمام کیفیت خیلی بهتری دارن . به هر حال گوشیم هر روز پیشرفت می کنه دیگه ! مثه خودم  

تو این پست همین طور که می بینید یه عکس گذاشتم که وقتی داشتم یه مجله معماری و می دیدم پیداش کردم .

لینکش اینه http://rapidshare.m/filesco/306957386/3konj.jpg.html

+ نوشته شده توسط atie در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 16:52 |
سلاااام . خوبید ؟

بالاخره فیلم آقای ستوده در شب شعر فانوس و آپلود کردم ....

لذت ببرید

http://rapidshare.com/files/303550641/fanus_sutude_.mp4.html

+ نوشته شده توسط atie در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:13 |
مجبور شدم به هر کسی رو بزنم

در محضر هر غریبه زانو بزنم

تحقیر شدم چونکه فراموشم شد

یک سر به " رضا " ضامن آهو بزنم

میلاد بزرگ حضرت عشق برتمام  عاشقانش مبارک باد

+ نوشته شده توسط atie در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 12:13 |
سلام .

واقعن معذرت می خوام از این که دیر شد . این هفته خیلی گرفتار بودم .

واما ادامه ...

بعد از اینکه از علی ضیا خدافظی کردم رفتم تو خوده سالن دیدم برنامه شروع شده . مجریا خانم جعفرپور و نامداری بودن. بعد از اینکه کلی راجع به روز دختر و پرسپولیس و استقلال حرف زدن گروهی از دانشجوهای دانشگاه الزهرا اومدن و ترانه هایی رو اجرا کردن از ۳ دختر موفق دعوت کردن که بیان . یکی یه زن آتش نشان بود که تو اولین شعبه آتشنشانی بانوان در خاورمیانه کار می کرد . دومی اولین دختر بدلکار در ایران بود (مهسا احمدی ) که البته خودش نبود مادرش و فرستادن  و سومی دختر نابینا و نقاش بود ! به نظر من سومی از همه جالب تر و شگفت انگیزتر بود .از هر کدوم یه کلیپ نشون دادن و نقاشیای دختر نابینا واقعن جالب بود . فکر کنید کسی که هیچ تصوری از درخت و رنگ اون نداره چه جوری می تونه همچین نقاشی هایی رو بکشه !

اتفاقن خانم جعفرپور ازش همین سوال و کرد که چه تصوری از رنگ ها داری ؟ یعنی تو که تا حالا رنگ درخت  و ندیدی چطور میکشی ؟

گفت :شماها تا حالا فرشته ,غول و بقیه چیزا مثل خدا رو تا حالا ندیدین ولی یه تصوری ازشون دارین منم با اینکه رنگا رو نمی بینم ولی تصوری که دارم و انرژی که دارن باعث این میشه .

بعد هم مازیار عصری اومد و ۳ تا آهنگ خوند که یکیش از آلبوم جدید بود که هنوز بیرون نیومد . انقدر صدای آهنگ زیاد بود و هی مازیار عصری می گفت جیغ و سوت که یه سری جو گیر میشدن ...

یه مسابقه هم برگزار کردن و به۱۵ نفر نیم سکه دادن .

دیگه همین ...

بعد خدافظی آهنگ نرو رضا صادقی و میرن آدما نجفی رو گذاشتن و حال همه رو به طوراساسی گرفتن ...

دوباره برگشتیم سمت رادیویا و برنامه زنده هم تموم شد و یه سریا که اشکان و میشناختن رفتن عکس وامضا گرفتن .

من بدم نمی اومد برم با اشکان خدافظی کنم . دوست خواهرم که با ما اومده بود اشکان و یه کمی می شناخت خلاصه که اومد از اشکان عکس بگیره که من گفتم آقای صادقی میشه دوستم با شما عکس بگیره ؟

گفت : بله . حتمن . فقط یکی یکی می خواین با من عکس بگیرین . بیاین همتون وایسید دیگه !

ما وایسادیم و عکس گرفتیم .خود دختره که می خواست عکس بگیره تو عکس نبود ! بش گفتم : مگه تو نمی خواستی عکس بگیری ؟ برو دیگه

اشکان گفت : اشکال نداره بیا عکس بگیر.

در این حین من دوباره به اشکان گفتم : دوباره وبلاگ بزنیدا !

گفت : خب بابا چه گیری دادیا !

گفتم : آخه نمی دونید که ما هیج کاری غیر از این نداریم !

خلاصه که خدافظی کردیم

+ نوشته شده توسط atie در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 16:46 |
سلام .

و ادامه ماجرا ...

دوباره برگشتم سمت رادیوییا . همین طور وایساده بودم و داشتم اجرای اشکان و نسیم رفیعی رو میدیدم  که یهویی دیدم یکی داره صدام می کنه وبا دستش به شونم  زد و گفت خانم .

برگشتم دیدم یه خانومی حدودن ۳۰ و خورده ای ساله اس . گفتم : جانم .

-  میذاری ازت گزارش بگیرم ؟

احساس کردم صداش واسم خیلی آشناس . بعد از ۲-۳ ثانیه گفتم :لیلی گلدیس ؟

- آره .

- خیلی دوست داشتم ببینمتون .

-مرسی . حالا میتونم ازت گزارش بگیرم

- راستش نه . آمادگیش و ندارم

- کاری نداره که ! سوال اینه دختره خوب چه دختریه ؟

-باشه . 

رفتیم یه وایسادیم یه پسره هم بود که از اونم می خواست گزارش بگیره .

برنامه زنده منم که آماده نبودم گفتم اول از پسره بپرسه .

خلاصه از ما یه گزارش گرفتن و تمام .

دوباره رفتم پیش اشکان : شما دیگه اونور (تو خوده سالن ) نمیاین ؟

- نه دیگه اینجا برنامه زنده داریم نمی تونم بیام

- ای بابا . ما فقط به خاطره شما ها اومدیم  . یعنی اصلن نمیاین ؟

- اتفاقن به ماهام گفته بودن که میریم اونور ولی خب میبینی که اینوریم  .

خندیدیم و دوباره تشکر کردم و خدافظی  !

روی یه صندلی که همون جا بود نشستم . از دور دیدم یکی قیافش آشنا میاد .رفتم جلو دیدم علی ضیا ست .

- سلام . خوبید ؟

- سلام . مرسی ممنون .

- راستش من اسمم عطیه اس واستون تو وبلاک یکی دوبار کامنت گذاشتم ولی احتمالن یادتون نمی یاد !

- نه به خدا یادم نمی یاد .

- مهم نیست . فقط می خواستم بگم نوشته هاتون و می خونم خیلی قشنگن .

-مرسی .خیلی ممنون

- صداتونم خیلی پرانرژیه . جمعه عصرا اصلن یه انرژیه خاصی به آدم منتقل می کنید

-e جدن . خیلی ممنون . شمام دارید به من انرژی میدید .

- به هر حال خیلی خوشحال شدم از دیدن تو .

-من هم همینطور

- خدافظ

- خدافظ

خواهشن منو ببخشید دستم خسته شد . ولی خیلی زود آپ می کنم !

+ نوشته شده توسط atie در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 17:1 |
سلام .

و ادامه ماجرا ...

 همین طور وایساده بودم و داشتم اجرای اشکان و نسیم رفیعی رو میدیدم  که یهویی دیدم یکی داره صدام می کنه و با دستش به شونم  زد و گفت خانم .

برگشتم دیدم یه خانومی حدودن ۳۰ و خورده ای ساله اس . گفتم : جانم .

-  میذاری ازت گزارش بگیرم ؟

احساس کردم صداش واسم خیلی آشناس . بعد از ۲-۳ ثانیه گفتم :لیلی گلدیس ؟

- آره .

- خیلی دوست داشتم ببینمتون .

-مرسی . حالا میتونم ازت گزارش بگیرم

- راستش نه . آمادگیش و ندارم

- کاری نداره که ! سوال اینه دختره خوب چه دختریه ؟

-باشه . 

رفتیم یه وایسادیم یه پسره هم بود که از اونم می خواست گزارش بگیره .

برنامه زنده منم که آماده نبودم گفتم اول از پسره بپرسه .

خلاصه از ما یه گزارش گرفتن و تمام .

دوباره رفتم پیش اشکان : شما دیگه اونور (تو خوده سالن ) نمیاین ؟

- نه دیگه اینجا برنامه زنده داریم نمی تونم بیام

- ای بابا . ما فقط به خاطره شما ها اومدیم  . یعنی اصلن نمیاین ؟

- اتفاقن به ماهام گفته بودن که میریم اونور ولی خب میبینی که اینوریم  .

خندیدیم و دوباره تشکر کردم و خدافظی  !

روی یه صندلی که همون جا بود نشستم . از دور دیدم یکی قیافش آشنا میاد .رفتم جلو دیدم علی ضیا ست .

- سلام . خوبید ؟

- سلام . مرسی ممنون .

- راستش من اسمم عطیه اس واستون تو وبلاک یکی دوبار کامنت گذاشتم ولی احتمالن یادتون نمی یاد !

- نه به خدا یادم نمی یاد .

- مهم نیست . فقط می خواستم بگم نوشته هاتون و می خونم خیلی قشنگن .

-مرسی .خیلی ممنون

- صداتونم خیلی پرانرژیه . جمعه عصرا اصلن یه انرژیه خاصی به آدم منتقل می کنید

-e جدن . خیلی ممنون . شمام دارید به من انرژی میدید .

- به هر حال خیلی خوشحال شدم از دیدن تو .

-من هم همینطور

- خدافظ

- خدافظ

خواهشن منو ببخشید دستم خسته شد . ولی خیلی زود آپ می کنم !

+ نوشته شده توسط atie در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 17:1 |
سلااام. چون خیلی مصر شدید که بدونید ۳شنبه جشن دختران چه خبر بوده این پست و واستون میذارم  . راستش اول که وارده در واقع لابی سالن همایش شدیم ، یه سمت بود که غیر از بچه های رادیو تغریبن کسی نبو د . جلوتر که رفتم دیدم بله اشکان و نسیم رفیعی نشستن و دارن برنامه زنده ویژه ی روز دختر رو اجرا می کنن . بعدش رفتم به اشکان گفتم : سلام . خوبید ؟ چرا وبلاگتون و دارین حذف می کنید ؟ اشکان جواب خاصی نداد و گفت خب دیگه .

من: پس خواهشن یه وبلاگ دیگه بزنیدا ؟!! خواهش می کنم

- ایشالا . چشم . حتمن .

- راستی من واستون کامنت میذاشتما . اسمم عطیه اس .

-e پس عطيه شماييد ؟!خوشحال شدم از ديدنتون

- مرسي . ممنون . خدافظ

- خدافظ   

بعد رفتيم تو سالن و هر چقد صبر کرديم برنامه شروع نشد .

دوباره من رفتم پيش راديويا .

هم من خسته شدم هم شما

ادامه داستان بي نمک من در پست بعدي( من ) (شما شايدم)

به هر حال

+ نوشته شده توسط atie در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 16:10 |
سلاااام . خوبید ؟ من آپ نکنم هیچکی دست به کار نمی شه ها !

نمی دونم کیا دیروز جشن لیلی ها رو اومدن ولی هر کی نیومد جاش حسابی خالی بود !

طبق ملاقاتی که با اشکان داشتم بهش اصرار کردم که یه وبلاگ دیگه بزنه فقط گفت ایشالا . فکر نمی کنم دیگه از این کارا بکنه !

ناراحت شدم که حذفیدش

راستی علی ضیا هم اومده بود . شانس اوردم دیدمش . کلی دیروز لذت بردم یه عکس هم با اشکان انداختم اگه خوب بود واستون میذارم !

منتظر نظرهای شما هستیم .

راستی ممکنه این شکرخند نرم به خاطره مشغله ! ولی شما برید و واسم تعریف کنید

 

+ نوشته شده توسط atie در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 17:4 |